مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

184

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بودند و بقية السيف بكوه و هامون بگريختند . و مرعش و غريب بظفر و نصرت بازگشتند و مالهاى كافران را بغارت بردند و آن شب را در آن مكان بروز آوردند . بامدادان بسوى شهر عقيق و قصر زرين روان شدند . و اما برقان را چون قوم كشته شد ، با بقية السيف بگريخت تا به شهر خود برسيد و بقصر خويش اندر شد و قبايل خود را جمع آورده و بايشان گفت : هر كس را مالى هست ، بردارد و در كوه قاف نزد ملك ازرق ، خداوند قصر ابلق ، خود را به من برساند . كه او انتقام من از خصم خواهد كشيد . پس ايشان زنان و فرزندان و مالهاى خويشتن برداشته ، بكوه قاف روان شدند . پس از آن ، مرعش و غريب به شهر عقيق و قصر زرين رسيدند . دروازه‌ها گشوده يافتند و در شهر ، كسى را نديدند . مرعش و غريب به شهر عقيق تفرج كردند . و بنيان آن شهر از زمرد و درهاى او از عقيق سرخ بود كه مسمارهاى سيمين و زرين بر آنها زده بودند و سقف خانهاى ايشان از عود و صندل بود . و ايشان روان بودند و در آن قصر ، چيزهاى عجيب چندان بديدند كه عقول ، حيران مىشد . و در كنار حوض ، كرسى زرين مرصع با در و گوهر بديدند . آنگاه مرعش و غريب بر تخت برقان بنشستند و لشگريان جنيان در چپ و راست ايشان بايستادند و در آن قصر ، موكبى بزرگ و لشگرى انبوه جمع آمدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، سران جنيان در چپ و راست بايستادند . پس از آن ، غريب بمرعش گفت : اى ملك ، راى تو چيست ؟ مرعش گفت : اى ملك انسيان ، صد سوار فرستاده‌ام كه خبر برقان از بهر ما بياورند تا بر اثر او روان شويم . چون ايشان سه روز در قصر زرين بنشستند ، فرستادگان بازگشتند و خبر برقان بياورند كه او بكوه قاف رفته ، از ملك ازرق پناه جسته . مرعش با غريب